flipped

فهمیدن اینکه پدرش فوت نکرده و قایم اش می کرده... یک طرف،

فهمیدن اینکه اون ناتوان ذهنیه و بچه اش از نخبه های این کشور یک طرف!

--چقدر مشکلات زندگی من مسخره است در مقابل مشکلات اون..

--خیلی سخته درک همه این ها.. چی شد که من سنگ صبورش شدم؟

بعد نوشت: واقعا نمی تونم این مسئله رو درک کنم.. انگار قفل شده ذهنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

حالا من نمی دانم اصلا از کجا فهمید، من 10 دقیقه قبلش گریه کرده بودم، آن موقع فقط روی علف ها دراز کشیده بودم که تکه می اندازد، اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

یک موقع هم هست که به سنی می رسی که جند وقت یکبار زنگ می زنن بهت خبر فوت یکی از دوستات رو می دن...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

حالا که داداش بزرگه دوباره می خواد بره دلمون براش تنگ شده.. انگار نه انگار که تا دیروز روزی صد بار جر و بحث داشتیم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

“Some of us get dipped in flat, some in satin, some in gloss, But every once in a while... you find someone who's iridescent, and when you do, nothing will ever compare.”

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

یک موقع هایی هم هست توی زندگی که باید از یه شخص خاص تا می تونی دور شی، تا بتونی دوباره خودتو پیدا کنی!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

یعنی فقط 500 تومن ته کیفم مانده، کی گفته من عاشق مادرم نیستم؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

وقتی قدرت مجاب کردن یکی رو با استدلال نداشته باشی برای سرش جایزه می گذاری.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

کلا من چطوری باید اعلام کنم که از بسیج و بسیجی و کسی که قبلا عضو بسیج بوده و کسی که در آینده می خواد عضو بسیج بشه و کسی که عضو بسیج نیست ولی باهاش همکاری داره و کسی که عضو بسیج هست ولی باهاش همکاری نداره و خلاصه کلا جماعتی که بسیج می شن تا یه کاری رو انجام بدن خوشم نمی آد؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

feels like alice in wonderland (VS 2010)!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

فکر کن نماینده ی تهران امسال فقط 250 هزار نفر تو تهران سیزده میلیونی طرفدار داشته :)))) تازه معلوم نیست چقدر قلو شده توش :))

بعد نوشت: آن استادمان که نماینده تهران بود رای نیاورد! هاهاها..هاهاها..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

داداش بزرگه و زن داداش دارند توی اتاق بغل مشکلاتشان را انگلیسی دیسکاس می کنند به این خیال که ما نمی فهمیم، بعد زن داداش آمده می گوید تو که نفهمیدی؟ من هم بهش اطمینان می دهم، Dont worry, I can't understand ENG even a single word!

پ ن: تا سه ساعت دیگر وقت دارم 30% نمره ی پایان ترمم را بگیرم اینجا دارم پست می گذارم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

ما رفتیم پیش محمد مهدی تا سوال بپرسیم، بعد خواستیم روابط را حسنه کنیم گفتیم یک حرف هایی بزنیم جو صمیمی شود، یک دختره آمد پیشش همچین به ما نگاه کرد فهمیدیم اوضاع قمر در عقرب است، سریعا محل را ترک کردیم.

نتیجه گیری: هیچوقت در فکر صمیمی تر کردن جو با هیچ پسری نشوید چون همیشه پای یک زن در میان است.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

من هنوز شب ها کابوس می بینم، شاید فهمیده خراب کرده..

--خیلی خوب است، اعصاب مرا خورد می کند! آخر مذکر هم این قدر با احساس؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

خب امروز برای اولین بار سر کلاسی نشستم که دو سال برای نشستن روی نیمکت هایش زحمت کشیده بودم، عین ... سرم را انداختم پایین و رفتم توی کلاس، یک عالمه نگاه های سنگین رویم بود، یک نیم ساعتی طول کشید تا شرایط عادی شد، حالا حس پنگوئن های توی ماداگاسکار را دارم که وقتی با آن کشتی دزدیده شده می رسند قطب جنوب سر دسته شان می گوید "اه عجب جای مزخرفیه" انگاری بعضی وقت ها هست که آدم های دور برمان جهنم را بهشت می کنند و بعضی وقت ها هم بهشت را جهنم..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

بعضی وقت هام هست که دکتر شریعتی بیشتر از حضرت محمد تو فیس بوک لایک می خوره..بعله.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

یک استادی داریم که کل درس اش در مورد جانکشن هاست الآن احساس می کنم این جانکشن ها رو می خواد در مورد دانشجوهاش هم اجرا کنه :| نمی دونه این ایده شاید اصلا عملی نباشه هر چقدر هم با هم مچ باشن.. شاید هم می دونه سوال

پ ن: حس خوبی ندارم نسبت به جانکشن!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

خدا رو ول کرده استخاره رو چسبیده، بس که قدرت تصمیم گیری نداره

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

خاک بر سر ما! اصلا دو ساعت هم نمی توانیم با هم قهر باشیم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

من برای دردهای خودم می گریم به بهانه ی نبودن تو..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

اینها که تازه تازه با یک ناجوانمردی شکست عشقی می خورند، یک عالمه عارف و زاهد می شوند، به خدا نزدیک می شوند و دم از رحمانیت و عشق به خدا می زنند، حالا بیا و بهشان بگو الآن که داری از این شیب بالا می روی به این تندی، آن بالا که رسیدی پرتگاه است تند تر سقوط می کنی!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

با داداش بزرگه دعوا کردیم زدیم به تیر و تپر همدیگر، هر چه حرف بد بلد بودیم نثار هم کردیم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

من امروز همه اش یک هو یاد خاطرات قدیمی می افتم،

--من و ریحانه می رفتیم توی کمد رختخواب ها قایم می شدیم، چقدر بازی می کردیم، حالا یک سال است ندیدمش، تا چند وقت دیگر پسرش به دنیا می آید هیچکس شماره تلفن اش را هم ندارد.

--"ه"، نمی دانم شهید صدایش کنم.. نمی دانم.. باورم نمی شود یک سال گذشت..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

خسته که می شوم بدجنس می شوم! اصلا چند وقت است بد شده ام، انگاری از همه طلبکار ام، اصلا خودم هم از این حال و هوا خوشم نمی آید! خسته که می شوم دیگر آدم ها را درک نمی کنم!

پ ن: حالا چطور از دل محمدز در آورم؟نگران

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

من به شدت دوست دارم برم خوابگاه زندگی کنم، هر شب خسته ساعت هفت میرسم، دعواهای اهل خونه رو می شنوم، ساعت نه ظرف شام هشت نفر رو می شورم ده و نیم تا یک درس می خونم بعد هم عین جنازه می افتم رو تخت..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

کلا الآن از آن لحظاتی است که دوست داریم یک دل سیر گریه کنیم..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

آن خرده حسابمان با "ع" جدید امروز تسویه شد..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

کلا تنهایی هم یک حال و هوای خوبی دارد، راضیم ازش.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

ما رفتیم درخواست دادیم یکی از این قلک های محک برایمان بیاورند پول بریزیم توش کار خوب کنیم مثلا، بعد آدرس خانه را ندادیم گفتیم بیاورید دانشگاه بدهید نگهبانی اهل خانه نفهمند، حالا طرف آمده قلک ما را بالا کشیده یک آب هم روش! آخر برادر من، تو کار خیر هم دزدی؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

یعنی ها صد تا باقلوا خوردم هی هم می گویم این دیگر آخریش است!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

الآن از آن لحضاتی است که احتیاج دارم یکی بیاید بهم بگوید تو خوبی، این همه ویژگی خوب داری چرا نمی بینی؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

وبلاگ نویسی برای وقت های تنهاییست، وقت هایی که یک نفر را احتیاج داری تا باهایش حرف بزنی، بعضی وقت ها هم خیلی احتیاج داری این دوست جدید آشنایت نباشد، اصلا نشناسدت اصلا نداند زندگی تو چیست و چه جوری هاست.. این جوری است که نوشتن اینجا لذت بخش تر از صحبت کردن می شود.. بعله!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

رباتیک فقط به درد عکس انداختن می خورد و دیگر هیچ!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

آدم هایی هستند که همیشه برای شما دعا می کنند، آنها که خوبی های شما را می بینند..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

خوشحالم که فردا دانشگاه باز می شه، یعنی حقیقتا لحظه شماری می کنم.

پ ن: تجربه ثابت کرده هر لحظه امکان خراب شدن همه ی حس های خوب من نسبت به دانشگاه وجود داره.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

توی ترافیک، یک ساعت و نیم، شکلک در می آوردم، بچه کوچولوی دو تا ماشین آن ور تر غش می کرد از خنده، دل ما ضعف می رفت برایش :D

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

یک اتفاق خیلی بد افتاد، می خواستم قید همه چی را بزنم یک کار بد کنم، بعد هر چه سعی کردم نشد، انگار داشتم خودم را از دره پرت می کردم موقع افتادن لباسم به شاخه گیر کرده بود نه می توانستم جدایش کنم تا پرت شوم پایین نه می توانستم برگردم عقب همین طور وسط زمین و آسمان گریه می کردم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

بچه ی خوبیست، ولی من "ع" جدید نیستم که کسی را گول بزنم، دوری می کنیم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

سالی که تو عیدش مامان بابا دعوا نکنند سال نمیشه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۸ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

اینجا را بخوانید.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

Freedom can make us happy

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

دیگه الافی بسه، می شینیم پای درس! خدا رو چه دیدی شاید من همونی شدم که انرژی پاک رو برای مردم این سرزمین ساخت!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

--امروز روز ششم عید است من هنوز عید دیدنی یک نفر هم نرفته ام یعنی اصلا کسی را ندارم که بروم عید دیدنی اش، حالا هی بگو نرو خارج!

--یکی از محمدز زیادی دارد نزدیک می شود نگرانمان می کند، بابا فاصله ی اسلامی را رعایت کن دهه! یه چی می گم بهت ها!

--یعنی این عید شده تنها در خانه ی چهار، مامان گرام هم روزی سه بار زنگ می زند یکوقت دزد ما را نبرد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

آن سال ها که "مطرب بزن نوایی" و "پر کن قدح" می آمد فال ما این بود وضع زندگی مان، فکر کن حالا تفال امسال این شعر آمده:

نماز شام غریبان چو گریه آغازم    به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار چنان بگریم زار     که از جهان ره و رسم سفر براندازم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٥ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

یک موقع هایی هست در زندگی که آدمی دونفره می شود، آن وقت است که باید برود در وبلاگش را تخته کند چون ننویسد بهتر از آن است که یک سری جمله از سر زیادی خوشی برای خواننده ها بگوید تا همین طور راه براه آه سر دهند و حسودی کنند..

پ ن: این وبلاگ همچنان سر پاست!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٥ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

کلا زندگی قشنگه.. همین.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

به یک بیولوژیست نیازمندم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

یعنی خیلی ضایع بود ها.. من از این ور فرودگاه می دویدم داداش بزرگه از آن ور مردم هم همچین با شوق و ذوق این صحنه ی در آغوش کشیدن را نگاه می کردند که نگو...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

زندگی ام شده مثل این فیلم ها که یک عالمه اتفاق بد تویش می افتد بعد ییهو پنج دقیقه آخر همه چی خوب می شود همه با هم خوب می شوند همه آشتی می کنند همه کار ها ردیف می شوند... :)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

فردا داداش بزرگه بعد هفت ماه می آید، خدا می داند چقدر دلتنگ دیدن خودش و آن کوچولوی دوستانی اش هستم..

پ ن:زن داداش هم خوب است خب.. :D

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme