flipped

من کل دوره ی لیسانس را با "م" دوست بودم، م کلی مهربان و خوش صحبت است، همان موقع ها همه ی پسرها عاشق اش بودند ولی خانواده ی مذهبی اش دنبال "مرد زندگی" برایش می گشتند، کسی که حداقل پنج شش سال از خودش بزرگتر باشد، م حق نداشت عاشق هم کلاسی های هم سن خودش شود، خوب یادم است وقتی به الف جواب منفی داد نشست یک ساعت تمام گریه کرد، چند وقت بعد یکی از ارشد ها که بچه ی روستا بود و از سیزده سالگی تنها تهران زندگی کرده بود عاشق اش شد، دو سال تمام طول کشید تا از "م" جواب مثبت گرفت، "م" حتی به من که صمیمی ترین دوستش  بودم نگفت که بلاخره جواب مثبت داده، از دانشگاه مرخصی گرفت و نیامد، من زنگ زدم تا قضیه را فهمیدم...

من و همسر "م" الآن در یک دانشگاه درس می خوانیم، منتها او آقای "دکتر" است و همینش برای "م" و خانواده ی "م" باقی مانده.. همسر "م" حق خروج از کشور را ندارد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme